یکشنبه ۹ اوت ۲۰۰۹

مهدی سی ساله !!!!

نمیدونم چی باعث میشه که بیام بنویسم. بی خود و بی جهت. آهنگ چه گوارای نامجو رو گوش می کنم. نمیدونم چی باعث شد یه احساس خاصی بهم دست بده. نمیدونم چه احساسیه، ولی فکر کنم خیلی خوبه، چون باعث شد بیام بنویسم. .... پیدا کنیدش دوباره ........ شاید ...... زخمی پیدا کن مردی را که بخواند چه گوارا .... هی هی ....
.
توی هفته گذشته، روزی ده ساعت سر تمرین تئاتر بودم. دیشب هم اجرا داشتیم. خیلی خوب اجرا کردیم. به عنوان اولین کار بد نبود. ولی حسابی خسته شدم. توی بیست سالی که خدا بهم عمر داده تا حالا همچین فعالیت سنگینی نداشتم. امروز بعد یه هفته درست درمون نشستم پشت کام. بعد یه هفته پیش خودمم بدون هیچ دغدغه ای و دوباره ....... دارم فکر می کنم سی سالگیم چه میشه. فکر میکنم به اینکه 10 سال دیگه میام دوباره اینارو میخونم چه حسی بهم دست میده.
سلام مهدیه سی ساله. چیه ؟ داری به دیوونه بودنت تو بیست سالگیت میخندی؟ یا اینکه هنوز دیوونه ای ؟ امیدوارم که تموم غصه ها ازت دور شده باشه... خوشحال باشی... بخندی. نه مثه الان که با آهنگ نامجو داری میریزی. مهدی، میدونم که میدونی این حالتتو دوست داری. وقتی فقط با خودتی. وقتی مینویسی. وقتی زمان نمیگذره، وقتی ....... یه مشت پر از گلوله ..... می افتد سنگین روی خاک ..... سیه را ماسترای تنها ....... که بخواند چه گوارا ........ دوستت دارم مهدی.
.
ساعت دو کنفرانس دارم یونیول. منتظرم ترم تابستون تموم بشه. بشینم سر کارای خودم، هنوز صبحانه نخوردم....

0 نظرات: